X
تبلیغات
درباره زندگی

درباره زندگی

ریگی از روی زمین برداریم . . . وزن بودن را احساس کنیم

گفتگوی درون

- اوه خدای من. چه بیهوده امیدوار شدم.

- اصلا کاش هیچی نمی شد. مسخره! منُ بیخودی امیدوار کرد و رفت. واسه چی باز منُ تو فکر انداخت؟ نمی خوام. اصلا نمی بخشمش...

- اووووه حالا انگار چی شده، این مزخرفات چیه داری به هم می بافی

- هیچم مزخرف نیست. تو که قلبت نشکسته، تو که سر کار نبودی...

- بی خی خی بابا. بی خیالش دیگه

- نمی تونم، نمی تونم...

- چی بگم؟ از دست من که کاری برنمیاد.فقط برات دعا می کنم

- اووووم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:35  توسط نرگس پاپتی  | 

در تلاطم تردید

هنوز هیچی نشده  هیچی

 راستش کمی تردید دارم می دونید؟ بعد از این همه مدت، تازه به رفتنش، به نبودنش عادت کردم تازه زخمم مرهم پیدا کرده، تاحد زیادی تونستم فراموشش کنم. حالا اگه باز سر این جریان رو باز کنم؟ اگه ببینمش یعنی چی می شه فرض کن ما واقعا به درد ازدواج با هم نخوریم باز عاشق شدن و یه رابطه موقتی دردناک و پردردسر...

نه من اینو نمی خوام. برای همین نمی تونم عجله کنم. فعلا دو تا ایمیل فورواردی براش فرستادم. اما حرف درباره خودمان و ... بماند برای بعد.

راستی، فیلم "ویکر پارک" رو دیدید؟ درباره یه پسریه که درست وقتی نامزد گرفته و یه کار خوب پیدا کرده، ناگهان عشق اولش رو دوباره ملاقات می کنه... همه چیزو کنار می ذاره و می افته دنبال عشق... جالبه که من تو این روزا این فیلم رو دیدم. فیلم زیبایی بود. از نظر شیوه داستانسرایی و مونتاژ تصاویر هم نوآوری هایی داره و قابل توجهه. 

پیشنهاد می کنم ببینید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:47  توسط نرگس پاپتی  | 

بازگشت رسول

دوستان خوب و عزیزم

سلام. سال نوتون هم مبارک باشه. ممنون از پیامهای تبریک عید.

بریم سر اصل مطلب: راستش این مدت مطلب زیاد بوده که بنویسم. البته کمتر عشقی. ولی حال نوشتنش نبود. امشب که پیامها رو می خوندم گفتم بذار آپ کنم دیگه زشته که ناگهان.... نمی دونید چی رخ داد...

از اونجا که در همون حال داشتم ایمیل قدیمیم رو که کمتر چک می کنم، باز می کردم، ... به یک ایمیل از رسول برخوردم! باورتون می شه؟ رسول برگشته...! ...! ...! ...!  تازه ایمیل منو دیده بود بعد از این مدت و بلافاصله بهش جواب داده بود و کلی عذرخواهی و ...

مجموعه ای از احساسات متناقض و جالب به من هجوم آورده، دوباره عشق؟ غرور؟ تحقیر؟ خاطره؟ خنده؟ احترام؟؟؟؟

نمی دونم. فقط به نظرم خیلی آدمه که بعد از این همه مدت که ایمیلم رو دیده، بهش جواب داده شایدم کار دیگه یی نمی تونسته بکنه تو این مدت خیلی رو خودم کار کردم. خیلی فکر کردم که آیا من و رسول به درد هم می خوردیم یا نه؟ ولی حالا که می تونه دوباره شرو بشه، دستپاچه شدم نمی دونم چیکار کنم... نظر شما چیه

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:52  توسط نرگس پاپتی  | 

زندگی پارادوکسیکال

نمی دونم از کجا شروع کنم

نمی خوام روایت کنم

از خودم متنفرم

دلم برای خودم می سوزه

خدایا چقدر من بدبختم

من یه دختر کوچولوی احساساتی بدبختم. امروز چقدر توی ذوقم خورد. انگار یه جام شرابی تو دستم بود که درست قبل از اینکه بنوشمش، یکی با سنگ زد و اونو شکست

چقدر احمق بودم که فکر می کردم یه بار بیرون رفتن و قهوه خوردن و چند بار چت کردن با مسعود 4۰ساله این معنی رو می ده که اون دوسم داره

آخ دختر ساده من؛ آخ! امروز اما به این نتیجه رسیدم که هیچ احساس و نظر خاصی به من نداره. بیشتر حرفامون تکراری شده بود. جالبه اون آدم حرافیه؛ وقتی شرو می کنه به حرف زدن هیچ کی حریفش نیست. منم خیلی سکوت کردم؛ هم به خاطر هیبتش و هم به خاطر حرفایی که تو دهنم بود اما نمی خواستم بگم

و بازجالبه که به خاطر اینکه دل منو به دس بیاره از خدا و قرآن هم حرف می زد

امروز باز از بچگی هاش تعریف کرد مظلوم و دوس داشتنی می شه، مثل پسربچه ها می شه وقتی داره چیزی تعریف می کنه. پیرهن سفید آستین کوتاهی پوشیده بود؛ دستش رو می ذاشت پشت صندلی مجاور. دلم می خواست اونجا بشینم؛ دلم می خواست کنارش، توی بغلش بشینم

آره پارادوکس من امروز این بود: درعین اینکه فهمیدم بیش از اونچه در تصور من بود پیر و شکسته شده، بیشتر هم بهش علاقه مند شدم

خدایا این علاقه است یا حس ترحم؟ دوسش دارم یا دلم براش می سوزه؟ از کجا باید بفهمم؟ از کجا؟ از کجا

ولی امروز سه چهار بار از بچه نداشتن حرف زد. می گفت نمی دونه الزامات سنی اش و تغییراتی که احساس می کنه به مجرد بودن و بچه نداشتنش مربوط می شه یا نه. منم همش سکوت کرده بودم. می تونستم حرف بزنم؛ حرفای شخصی اما سکوت کردم. بعد خودش گفت که فکر نمی کنه فرقی داشته باشه

احساس می کنم با دل خودم بازی کردم

چرا خودم رو به مردی علاقه مند کردم که به دردش نمی خورم

که چی بشه

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 16:37  توسط نرگس پاپتی  | 

تابو تابو، تابوشکنی

وای خدای من!

از دیدن این نظرات چقدر خوشحال شدم. نه اینکه مثل علی رحمانی فکر کنید به خاطر کمبود توجهه؛ شاید من کمبود توجه داشته باشم و حتی در این صورت هم، این گناه من نیست اما این بار به خدا از چیز دیگه یی خوشحال شدم... الان براتون توضیح می دم:

شاید با من موافق باشین که خیلی از مشکلات تو ایران، چه سیاسی، چه اجتماعی و چه فرهنگی از اونجا ناشی می شه که ما تحمل نظر مخالف رو نداریم؛ در عین حال، حرف خودمون رو هم نمی تونیم منطقی و قابل فهم بیان کنیم؛ به محض اینکه بخوایم با کسی بحث کنیم، شروع می کنیم به فحش دادن و بد و بیراه گفتن و توهین کردن و مسخره کردن. انگار استدلال صحیح رو دوس نداریم یا قبول نداریم یا نمی دونم شاید بلد نیستیم... خلاصه به نظر من اینکه ما با وجود تمدن قدیمی و بزرگ ایرانی مون که اکثرمون بهش افتخار می کنیم، هنوز از غربیا عقب هستیم و نمی تونیم نقشی در اداره جامعه مون و ساختن و شکل دادن اون و ایجاد تغییرات فرهنگی لازم بازی کنیم، به همین ضعف بحث و استدلال در ایران بر می گرده. ناراحتی من از اینه که با وجود اینکه خیلی ها شعار می دن که در ایران آزادی فکر و بیان و ...  نیست، از همین فضای اینترنت و وبلاگ که تقریبا فضای آزادیه و امکان خوبی برای ارائه نظرات مختلف فراهم می کنه، خوب استفاده نمی کنن

 همین مسئله روابط جنسی که فرهنگ مسلط ما با اون مثه یه تابو برخورد می کنه، یه نمونه است. اگه مروری بر تحقیقات و مطالعاتی که در حوزه روابط نامشروع، بیماری ها و ناهنجاری های جنسی، فساد اخلاقی در اجتماع و ...  انجام شده، بزنین، می بینین که جامعه ما از این لحاظ واقعا بیماره. و اتفاقا سخت گیری های بی مورد و عدم آموزش کافی در این زمینه، یکی از مهمترین علل و ریشه های این بیماریه من اینا رو از خودم نمی گم؛ ناسلامتی دارم تو این حوزه پایان نامه می نویسم بگذریم... خلاصه حرف من تو پست قبلی این بود که بیاین راجع به این موضوع بیشتر با هم صحبت کنیم. اجازه بدین تو این فضا، در مورد مسئله مهمی که جامعه ما بالاجبار در موردش فقط سکوت کرده و نمی تونه اون تجربه اجتماعی_ فرهنگی که همه جوامع در اختیار نسل های بعد قرار می دن رو به ما منتقل کنه، رو خودمون بسازیم. به هر حال این یه اصل پذیرفته شده است که "همه چیز را همگان دانند" و "چن تا فکر بهتر از یکی کار می کنه". پس با بحث و استدلال روی تجربه های شخصی مون، مطالعاتمون و به هر حال دانسته هامون در این مورد، می تونیم لااقل به خودمون در این زمینه کمک کنیم

حرفام کمی شعاری شد بگذریم. امیدوارم حالا منظورم رو از اینکه تجربه های شخصی خودم رو می ذارم تو وبلاگ تا همه بخونن و نظر بدن، درک کرده باشین. گاهی بعضیا تو بخش نظرات منو مسخره می کردن و می گفتن که "احمق! اینا حرفایی نیست که آدم فریاد بکشه؛ همه اینجور امیال رو می برن تو یه جای خلوت، تو چرا آوردی تو ملا عام؟" بله، برخلاف اونچه که جناب رحمانی و شاید خیلی های دیکه تصور می کنن، من دختر بی حیایی (دریده، به قول ایشون) نیستم و خیلی خوب می دونم که اجتماع چه هنجارایی داره و در هر زمینه ای به آدما چه دستوری می ده؛ متاسفانه تنها کاری که جامعه شعاری ما بلد بوده به ما یاد بده، همینه... اما دلم می خواد از خودم مایه بذارم و این کار رو شروع کنم. می خوام شما رو دعوت کنم که درباره پنهانی ترین  و پیچیده ترین و ضروری ترین روابط بشر با هم حرف بزنیم. ازتون می خوام کمک کنین تابوها رو بشکنیم و در عین حال بحث و اظهار نظر انسانی و مودبانه رو تو اینترنت گسترش بدیم

حالا می خوام پاسخ کامنت بعضی دوستامو بدم:

علی رحمانی عزیز، صادق جان و خیلی های دیگه: منم مثه شما می دونم که یکی از مهمترین کارکردهای اینترنت، چت و وبلاگ نویسی در ایران، دوست یابیه. و یکی دیگه اش هم فریب دخترا و سوء استفاده و ... اما خوشبختانه براتون روشن شد که "یه دوست" متاهله و قصد پیدا کردن دوس دختر هم نداره. درضمن، منم قرار نیست از طریق وبلاگم دوس پسر پیدا کنم. چرا که اصلا اهل این روابط نیستم و اگه بودم اینقده از ازدواج حرف نمی زدم

در ضمن با عرض تشکر از "یه دوست" که فعالانه به وبلاگ من سر می زنه و نظرات مرتبط میده، ازش خواهش می کنم که به این زودی ناامید نشه. من موضوع وبلاگم رو عوض نمی کنم و از شما هم خواهش می کنم توهین ها رو زیاد جدی نگیرین و به اظهار نظر و بحث ادامه بدین

دوستان! بازم ابراز خوشحالی می کنم از راه افتادن  بحث و استدلال در این زمینه. انگار اینکه علی رحمانی نتونست جلو خودشو بگیره و واسه من کامنت گذاشت، خیری درش بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 14:6  توسط نرگس پاپتی  | 

درد دل و گله گذاری...

راستش گمون می کردم حرف زدن از سایق های فیزیولوژیک، میل جنسی و نگاه علمی به احساسات آدم که بعضیا همین طور نشکافته و نشناخته باهاش سر می کنن، بیش از گذاشتن 5 نظر بحث انگیز باشه. واقعا دیگه دارم ناامید می شم.

به من بگین اگه مطالبم براتون هیچ نوع جذابیتی نداره دیگه به خودم زحمت نوشتن ندم. روراست باشین لطفا...
اون طور که من تو جامعه دیدم، کمتر راجع به مسائل جنسی بطور جدی بحث می شه، چه برسه با نگاه علمی.

حالا اگه فک می کنین گفتن و نوشتن از این حرفا ضرورتی نداره_هرچند که به نظر من هزار تا ضرورت داره_ خب بگین که برم یه جا دیگه بساطمو پهن کنم.

 شاید تو یه وادی دیگه چند تا مستمع داشته باشم محض رضای خداااا....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:42  توسط نرگس پاپتی  | 

این سایق های فیزیولوژیک!

داشتم با خودم فکر می کردم که چرا با وجود بدبینی و شکی که نسبت به این مرد دارم از ملاقات و همراهی اش خوشحال می شم و یه جورایی ... دوسش دارم پس این بود دلیلش ...

همون شب اول که منو با ماشین 40 میلیونیش رسوند یاد خوابی افتادم که تو دوران دبیرستان دیده بودم: گاو نر بزرگی روی من خوابیده بود و من زیرش گیر افتاده بودم. نمی تونستم خودمو نجات بدم ... تعبیرش می شد مرد توانگر و پولدار ...

شاید از همون لحظه فکر کردم که این مرد زندگی منه،  مردی که بالاخره منو گیر خواهد انداخت و همسفر زندگی من خواهد شد. احساس من شاید از همون لحظه شروع شد

حالا می رسیم به بحث علمی:

سئوال اینه که چرا من با هر مردی که آشنا می شم، به یه نحوی می رم تو فکر عاشقی و ازدواج؟

برای این سئوال یه پاسخ فیزیولوژیک وجود داره که ما روانشناسای بالینی به اون علاقه مندیم. اونم آمادگی جسمانی من برای حاملگی و بچه دار شدنه.

فعالیت غدد و ترشح هورمون هایی که تو روحیه و حالت من اثرمی ذاره و منو سوق می ده به سمت برقراری ارتباط با جنس مخالف و ایجاد شرایطی که به آمیزش جنسی، بارداری و بچه دار شدن من منتهی بشه.

 قانون طبیعته دیگه؛  کاریش نمی شه کرد. به هر حال دنیایی که کلی زحمت کشیده و من فسقلی رو 25 ساله کرده، نمی ذاره این موجود تولید کننده همین طور بی خاصیت بمونه.  نزدیک به نیمی از بهترین سالهای آمادگی جسمی من برای حاملگی، سپری شده و طبیعت نمی خواد بذاره این نیم دیگه هم

بی حاصل بمونه ...

البته این فقط یه بررسی کوچولو از دیدگاه فیزیولوژیکه؛  تا نظر شما چی باشه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 13:18  توسط نرگس پاپتی  | 

گاهشمار وقایع عاطفی این روزا

 

-     پیمان بستن مجدد وحید با دوس دختر سابقش شروع رابطه اونها پس از یک وقفه چند ماهه در حالی که من در جریان ریز وقایع شکل گیری مجدد رابطه بودم و یه جورایی تو این راه مشوق وحید محسوب شدم

-         آشنایی من با مردی که بیش از 10 سال از من بزرگتره در محل کارم. این مرد وضعیت مالی بسیار خوب و وضعیت اخلاقی مشکوکی داره و به دلایل نامعلومی هنوز مجرده

-         چند برخورد شخصی این مرد با من؛ چند بار رساندن من به خوابگاه و کلا تلاش او برای بیشتر صمیمی شدن با من منم در این زمینه مخالفت خاصی نشون ندادم و فقط از تعارفات معمول استفاده کردم

-         بدبین شدن من به این مرد و احساس اینکه او قصد سوء استفاده از منو داره. در نتیجه احساس خشم و نفرت نسبت به اون و میل به انتقام گیری

-         کم شدن برخوردهای من با اون بطور اتفاقی (به خاطر سفر کاری) و حالا بعد از حدود یک هفته....

-         احساس دلتنگی فزاینده ای که برای او دارم و تمایل به ملاقات مجدد او

در تمام خیابانهای شهر انگار او را می بینم. تمام مردهایی که مثل او تی شرت راه راه سورمه ای می پوشند... مثل او راه می روند... مثل او سبزه و بور و قد متوسط و کمی چاق هستند....

دلم تنگ شده براش

تنگ شده

تنگ
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 10:38  توسط نرگس پاپتی  | 

دیگرون چی گفتن

سلام

با پست بلند قبلی حسابی خسته تون کردم. ها؟

حالا یه پست فوق کوتاه می دم که جبران بشه (به قول نویسنده  ها: شورت شورت استوری)

ضمن اینکه خستگی درسا و امتحانا نمی ذاره بیشتر از این کار کنم.

اینا به ترتیب محبوبیت نیست، به ترتیب زمانی و مکانی و یافتن و اولویت و هیچ چیز دیگه ای هم نیست  هر کدومو دوس دارین بخونین:

روابط دختر و پسر از نظر آیه الله محی الدین حائری شیرازی

خاطرات باور نکردنی حاج اقا

كام ايرانی، آميزش جنسی !

رفتارشناسي جنسي در انديشه ديني

اگه دوس داشتین بد نیس اظهار نظر هم کنین  

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:50  توسط نرگس پاپتی  | 

علمی عاشق شدن!

می خوام یه ذره علمی به قضیه تفاوت عشق، دوست داشتن و میل جنسی نگاه کنم:

پاسخ روانشناسان اجتماعی به این سئوال اساسی که چرا با دیگران ارتباط برقرار می کنیم؟ این است:

1-      تامین نیاز به وابستگی، امنیت و راحتی 

2-      تامین نیاز به یکپارچگی اجتماعی: پذیرش علایق و نگرش های ما در جمع

3-      احساس لیاقت و ارزشمندی

4-      تامین نیاز به کمک و حمایت

5-      هدایت شدن در چارچوب خاص

6-      احساس مهم و لازم بودن

رابین([1] (197۳ یکی از اولین پژوهشگران مصمم برای مطالعه روابط عاشقانه معتقد است که بین دوستی و عشق تفاوت کیفی وجود دارد. اشتغال ذهنی برای دیگری، دلبستگی و نیاز به انحصاری بودن رابطه از ویژگی های عشق است. درحالیکه آگاهی به تشابهات با دیگری و ارزش قائل شدن برای او جزء عوامل تشکیل دهنده دوستی است.

الن برشید[2] و الن والستر([3] (1973 دو نوع عشق معرفی می کنند:

-     عشق عاطفی که بر اعتماد طرفین استوار است و طرفین یکدیگر را هم از لحاظ عاطفی و هم از لحاظ تبادل خدمات و اطلاعات حمایت می کنند. اینان به هم احترام می گذارند و از هم تعریف می کنند. این عشق بتدریج گسترش می یابد.

-     عشق هوسی که یک حالت برانگیختگی شدید است متشکل از شور و شوق و اضطراب و وسواس. فرد در این حالت طرف مقابلش را آرمانی می یابد و تنها به خاطر او کار می کند. این عشق با نظریه هیجان تبیین می شود:

شاختر[4] می گوید که هیجان دو مرحله دارد:

1-      انسان بطور کامل برانگیخته می شود.

2-      فرد برانگیخته شده در محیط خود به دنبال علت یا علت های برانگیختگی می گردد.

            علائم برانگیختگی فیزیولوژیک: افزایش سرعت ضربان قلب، عرق کردن، تنفس بریده بریده و ....

یک تحلیل دیگر از عشق این است که طبق نظریه اشتربرگ([5] (1986عشق سه عنصر اصلی دارد:

-          صمیمیت: حالت عاطفی: هیجان، احساس نزدیکی

-          هوس: حالت عاطفی: انگیزش، احساس جذابیت جسمی

-          تعهد: حالت عاطفی: شناخت، احساس وفاداری

به نظر او، هر رابطه عاشقانه، همه عناصر تشکیل دهنده را با سطوح مختلف دخالت می دهد. وی سپس بر این اساس، 8 نوع رابطه عاشقانه تشخیص می دهد که در جدول زیر آمده است:

 

 

نوع عشق

صمیمیت

هوس

تعهد

1.     

همدلی 

+

-

-

2.     

هیجانی (جنسی)

-

+

-

3.     

خالی

-

-

+

4.     

رمانتیک

+

+

-

5.     

عاطفی 

+

-

+

6.     

ساده لوحانه 

-

+

+

7.     

کامل

+

+

+

8.     

نبود عشق

-

-

-

 

 حالا می خوام در یک عملیات انتحاری یه خودگشودگی جانانه بکنم.

می خوام بدونم عشق من و وحید از چه نوعیه! راستش فهمیدنش راحت نیست اما می تونم با صادقانه پاسخ گفتن به سئوالاتی از قبیل اینکه چرا از اینکه وحید به من زنگ می زنه خوشحال می شم؟ تا حدی به نوع رابطه مون پی ببرم. پس بی مهابا خودم رو تجزیه و تحلیل می کنم:

1-      شادی اینکه کسی به یاد من بوده

2-      کسی مرا دوست دارد

3-      کسی برای من ارزش قائل است

4-      کسی مرا تحمل می کند

5-      کسی مرا همانطور که هستم می پذیرد

6-      اینکه می توانم حرفهایم را به کسی بگویم و سبک شوم

7-      می توانم از او مشورت بگیرم و نظرش را راجع به تصمیماتم بدانم

8-      می توانم خودم را دوباره بخوانم و بشناسم

9-      شنیدن یک صدای مردانه و کلفت    

10-   لذت از لحن حرف زدن وحید

11-   توجه او به من، حرفهایم و زندگی ام

12-   اینکه گاهی حرف های محبت آمیز می زند

13-   بالا رفتن احساس رضایت از خود در من

14-   کاهش احساس تنهایی

15-   لذت انتظار کشیدن و رسیدن

16-   احساس علاقه به وحید

17-   شنیدن خنده های آزاد و معصومانه او

18-   خندیدن به اصطلاحات و ادبیات و شیطنت های او

19-   لذت آشنا شدن با یک انسان دیگر

20-   تلاش برای به خاطر آوردن وقایع روزمره خودم و او

21-   نوعی آرامش جنسی و جسمی

اگه دقت کنید با چند درصد خطا می شه گفت که این عشق از چه نوعیه:

حدود 70 درصد صمیمیت، 15 درصد هوس و 15 درصد تعهد تو این رابطه هست.

پس رابطه من و وحید بیشتر از نوع اوله. یعنی همدلی.

خب نظرتون چیه؟

واقعا انگار سبک شدم....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 

منبع: بدار (لوک)، ژوزه دزیل، لوک لامارش (۱۳۸۱) روان شناسی اجتماعی، ترجمه حمزه گنجی، نشر ساوالان، چاپ دوم

[1]. Rubin

[2]. Ellen Berscheid

[3]. Ellen Walster

[4]. Schachter

[5]. Sternberg

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 20:21  توسط نرگس پاپتی  |