X
تبلیغات
عشق 75

عشق 75

×××××

خسته ام مثل درخت سروی که سال ها در برابر طوفان ایستاد


و روزی که به نسیمی دل داد ، شکست ...

 

[ سه شنبه پنجم فروردین 1393 ] [ 20:14 ] [ Javad ] [ ]

شعرهای عاشقانه غمگین

 

اهسته ، قلبم بدجور شکسته
دوباره آمده ای که چه بگویی به این دل خسته
آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ،

یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را ...


شعر عاشقانه,شعرهای غمگین

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 ] [ 15:35 ] [ Javad ] [ ]

کاش....

 


کـاش هنــوز بچـّهـ بودیــمـ

لـااقل شبهــا عروســـک بغل میکردیـــمـ تا خوابمــان ببرد......

حـالـآ گوشــــــی رآ ویــک دُنیــا انتظــــــــآر...!!!

[ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 ] [ 15:30 ] [ Javad ] [ ]

میخواهم بدانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی....

 

آنگاه که کاخ ارزوهای کسی را ویران می کنی....

 

 

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی....

 

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری....

 

آنگاه که حتی گوشت را می بندی

 

 تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی...

 

انگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری...

 

 می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی...

 

 تا برای خوشبختی خودت دعا کنی....؟؟

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 20:23 ] [ Javad ] [ ]

داستان کوتاه حمید


روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسیمگی آن را پذیرفتم.

یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به سراغ من نمی آمد و

من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجیبی مانند حمید را پیدا کنم.

"حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترین شرایط زندگی همدم و همراه خوبی برای

سفر زندگی باشد!" این عین جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقیق در مورد حمید به

من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعایت تمام آداب و  رسوم سنتی من و

حمید به عقد یکدیگر در آمدیم و زندگی مشترک خود را شروع کردیم ...



ادامه مطلب
[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 19:38 ] [ Javad ] [ ]

**میشه**


 

[ جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ] [ 15:29 ] [ Javad ] [ ]

****باز هم عاشقانه ها****

 

نگاهت را گره بزن


به لحظه های من


حس امنیت میگیرم


وقتی ...تو درگیر منی !

 

 

تکیه گاهم باش

 


 

میخواهم سنگینی نگاه مردم حسود این شهر را


تو هم حس کنی !


این مردم نمی توانند  ببینند دستهایمان تا چه اندازه


به هم می آیند....

[ جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ] [ 15:22 ] [ Javad ] [ ]

زندگی

زندگی بافتن یک قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه از قبل مشخص شده است

تو در این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین ، خوب بباف !!!

نکند آخر کار ، قالی بافته ات را نخرند

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 16:19 ] [ Javad ] [ ]

قلب سوخته

عاشقی بودم دیوانه و برای خودم عالمی در سر داشتم


عالم رویایی و دیوانگی


مثل من کسی عاشق نبود ، عاشق تو و قلبت .


مثل من کسی نبود که شب و روز به یاد عشقش باشد

 


ولحظه هایش را با چشمان خیس بگذارند...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 16:6 ] [ Javad ] [ ]

تنهایی...


 

بر عکس پول هایم زندگیم گوشه

 


دارد ، همانجا که همیشه تنها مینشینم !

 

تنهایى ، با ارزشه !



چون خالی از انسانهاى بى ارزشه . . .

 

وقتی بهت خیانت میکنن تنهایی از همه چی بهتره . . .

 

تاکنون دوستی را پیدا نکرده ام که به
 
 

اندازه ” تنهایی ” شایسته رفاقت باشد . . .

 

[ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ] [ 18:7 ] [ Javad ] [ ]

گاهی


ﮔـــــــــــــــﺎﻫﻲ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎ ﺑﻲ ﻓﺎﻳﺪﻩ ﺍﻧﺪ


ﻣﺜﻞ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻫﺎﻱ


ﺍﻧﺘﻬﺎﻱ ﺑﺮﮔﻪ ﻱ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﻲ...

 

 

http://dari.irib.ir/media/k2/items/cache/e062ec82d5ca95ec2196d06040ba532d_XL.jpg

[ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ] [ 18:2 ] [ Javad ] [ ]

ترس ، نابودگر عشق

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ...، 

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 10:58 ] [ Javad ] [ ]

رمان ترنم فصل1

خلاصه رمان :

داستان در مورد یک دختر ۱۶ ساله هست که ناخواسته باپسری به اسم سامان وارد دوستی می شه . سعی می کنه که حالا که وارد شده با جون و دلش برای سامان وقت بذاره . توی این جریان به سامان علاقه مند می شه . سامان پسر خیلی خوبیه ولی به آسونی به کسی دل نمی بنده… ….



ادامه مطلب
[ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 ] [ 22:1 ] [ Javad ] [ ]

**عشق و آرامش**

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌كنند و سر هم داد می‌كشند....


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 20:28 ] [ Javad ] [ ]

**آرامش**


 

[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 20:57 ] [ Javad ] [ ]

داستان بهروز

از پله ها بالا می رفت , دو ساعتی زود تر از اداره مرخصی گرفته بود ؛  هدیه

را که خریده بود در دستش بود ,   از خوشحالی مست و مدحوش شده

بود به نزدیک در ساختمان رسید ,  در سالگرد ازدواجشان می خواست

همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدایی می آمد ,  کمی نزدیک

شد آری صدای

 می آمد...

 



ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 20:42 ] [ Javad ] [ ]

پر از سکوتم

6zf4sedcqzprdn4np6z0.jpg


ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ


ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ

ﻣﺜـﻞ ﺩﯼ , ﻣﺜـﻞ ﺑﻬﻤـــﻦ , ﻣﺜـﻞ ﺍﺳﻔﻨــــــﺪ

ﻣﺜـﻞ ﺯﻣﺴﺘــــﺎﻥ

ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﯾـﺦ ﺯﺩﻩ

ﺁﺭﺯﻭﻫـــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ

ﺍﻣﯿــــــﺪﻡ ﺯﯾــﺮ ﺑﻬﻤــﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺎﺗﻢ ﺩﻓــــــــﻦ ﺷـﺪﻩ ….

ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــدنی ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــنی ﻏﻤﮕﯿــﻦ

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــــﻮﺗـﻢ ..

[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 22:17 ] [ Javad ] [ ]

عشق تا پای جان

روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه

شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است.

شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟



together

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ] [ 20:37 ] [ Javad ] [ ]

کاش میشد هیچ کس تنها نبود


کاش میشد هیچ کس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی...
رفتی و گفتی و اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود

[ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ] [ 15:37 ] [ Javad ] [ ]

برای شکستنم یک تلنگر کافیست ... .



دل من نرمتر از جنس حریر

دلم از جنس بلور

گر تو را قصد شکستن باشد سنگ بی انصافیست

                                                            یک تلنگر کافیست....

[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 11:47 ] [ Javad ] [ ]

**دوستت دارم**


ak ash www.patugh.ir 13 کارت پستال های عاشقانه و رمانتیک

[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 11:29 ] [ Javad ] [ ]

دخترک عاشق

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود، صدای

بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست

احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت

و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر،

دل دختر را گرم می کرد...


ادامه مطلب
[ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 ] [ 12:57 ] [ Javad ] [ ]

رمان جالب عاشق نوازش

بسم الله الرحمن الرحیم
خوب….واقعیتش…هیچ وقت فکر نمیکردم به اینجا برسم…فکر نمیکردم انقدر تنها و
بی کس بشم…هیچ وقت ،حتی برای یک لحظه از ذهنم نگذشت که شاید روزی
خانواده ام را از دست بدهم… خانواده ام در تصادف وحشتناکی که با کامیون کردن
به طرز بدی از دنیا رفتند…سخت بود کنار اومدن با این غم…ومن به تنهایی این غم
 را به دوش میکشیدم….آدم ضعیفی نبودم ولی در این مدت همش احساس ضعف
میکردم….احساس یه خلاء بزرگ در درونم…
از دست دادن خانواده ام به کنار این پاسکاری شدنم بین فک و فامیل داشت داغونم
میکرد…یعنی واقعا کجا رفته اون همه ادعا؟....


ادامه مطلب
[ دوشنبه یازدهم فروردین 1393 ] [ 12:16 ] [ Javad ] [ ]

رمان عاشقانه

سام و مولی تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ،سلیقه های مشترکی داشتن ،هر دو زیبا ،باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیل زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا اخرین لحظه عمرشون در کنار هم بمونن تو شادی دوستان و خانواده هاشون اغاز کردن...


ادامه مطلب
[ یکشنبه دهم فروردین 1393 ] [ 11:14 ] [ Javad ] [ ]

داستان كوتاه


پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی

دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی

نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می

خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک

مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک

دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و

گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه

های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به

پسرک میداد!

[ شنبه نهم فروردین 1393 ] [ 13:55 ] [ Javad ] [ ]